رو سپيدي هنگامه دق الباب
مريم حاجي علي- عجيب است اين كه انتظار داريم خدا پاداش صابران را به ما عطا كند،در حاليكه از عجولانيم.
اينكه طمع ثواب روزه داري داريم در حالي كه وقت افطار به جاي زمزمه «اللهّم لك صمت و علي رزقك افطرت و عليك توكلت »در انديشه رنگ و بوي زولبيا و حليم هستيم و به سادگي همين غفلت شايد كودكانه، به جاي دست و پاي بسته شيطان، شيطاني مي كنيم.
به آنچه كه «از پيش فرستاده » نزد خداوند ذخيره مي شود، چشم دوخته ايم و بي خيال خالي بودن چنته هامان شده ايم لابه لاي نه عمق كه فقط واژه ارحم الراحمين بودن او...
همت خويش را اما مضاعف كرده ايم براي از كف ندادن اين دنيا و حتي غسّال از شستن چركي كه بر كف دستمان مي ماند عاجز است.
و تلاش مضاعف خويش را با تمام قوا گذاشته ايم براي مسابقه گذاشتن در جاده غفلت...
شايد اين ماه مبارك، اين شهر عظيم، ما را با خودش ببرد تا سال 40هجري، تا لحظه رستگاري علي(ع)، تا خدا....
هنوز كاسه هاي شير روي زمين نريخته، هنوز صداي شكستن اين كاسه ها در نياميخته است باصداي ناله ها...آري هنوز كوفيان يتيم نشده اند، هنوز شيعه بدون پدر نشده است، هنوز جوانمردي بي سايه نشده است...
مگر نه اينكه علي(ع) قطب نماي هستي است؛ قبول «لولاك كما خلقت الفلاك» خطاب به بانوي آينه ها بو د و تو خود بهتر مي داني كه اگر علي(ع) نبود هيچ همتايي براي فاطمه(س) در عالم نمي بود!
فاطمه مريد علي بود يا علي مريد فاطمه مقصود نيست، سينه پرحرف و درد در و ديوار شاهد شهادت بانو بوده است براي حفظ وليّ خدا...از همان آغاز، علي(ع) سرشار از جاذبه و دافعه بوده است، از لحظه شكاف كعبه تا هنگامه شكافته شدن فرق مبارك...
فاطمه بنت اسد وليّ خدا را در آغوش دارد و با حسّ مادرانه اش درك مي كند نگاه هاي سرشار از حب و بغض بر كودكش را...من اما وقتي ميان نقاشي هاي ناشيانه كتاب عربي به داستان امام علي(ع) و آن پيرزن رسيدم، براي اولين بار به آن نقاشي ها خيره ماندم.
آنقدر دقيق شدم كه دست هاي پينه بسته امير المومنين را ديدم و حتي قطره اي از اشك سرشار از خوف و رجاي علي(ع) را كه شوري اش به زخم هاي دل علي (ع)نشست...
وقتي صورت نوراني اش را به آتش تنور نزديك مي كرد من سوختم از هرم اين هر دو...
شايد ابن ملجم فكر مي كرد با شكافتن فرق علي (ع)، اوضاع فرق مي كند. شايد فكر مي كرد حرف علي و شايد مسير عدالت علي دو تا مي شود. شايد فكر مي كرد علي قاتلش را مي سپرد به دست تيغ بي عدالتي. شايد فكر مي كرد با اين قصاص مي توان عدالت او را زير سوال برد...
فرق علي شكافته شد و نيز بغض كاسه هاي سفالي پشت ديوار خانه علي(ع)...دل سوخته درب خانه علي(ع) لرزيد از شدت فركانس صداي ضرب كاسه ها و ناله ها...
علي(ع) از بستر رستگاري پر كشيد و ديگر بر سر يتيمان كوفه دستي نكشيد.
شيعه واجب النوازش شد بعد از علي(ع)...
راستي چقدر به تو احتياج داشتيم و داريم ولي نمي شناسيمت؛ حتي اين روزها كه« نهج البلاغه »با چاپ ها و جلدهاي نفيس و رنگارنگ توي قفسه كتابخانه هامان خاك مي خورد ما تو را نمي شناسيم...
مولاي من!
شيعه بودن من به همين اندازه است كه پاي سفره افطار؛
خرما كه مي بينم ياد نخلستان مي كنم...نمك كه مي بينم ياد زخم و شير كه مي بينم ياد خون بر سجاده و نان كه مي بينم ياد تنور مي كنم...